
غروبی تا از شهره و شبنم جدا شم و بیام خونه قشنگ هوا تاریک شده بود سرد بود و سوز میزد همینطور ک توو خیابون میومدم،نزدیک مرغ فروشی ،یکی از عرض پیاده رو رد شد و رفت داخل مغازه امتداد مسیرش رو ک نگاه کردم ،تنم یخ کرد بی اختیار وایستادم،دستمو گرفتم جلوی دهنم و جیغ کوتاهی کشیدم نمیدونستم چیکار کنم یه سگ تو پیاده رو کنار درختا بود و پشتش به من بود و داشت آشغال گوشت هایی که حتما همون آقا براش ریخته بود میخورد ب خودم گفتم اگه بیاد سمتم میرم داخل مغازه همه اینا خیلی زود اتفاق افتاد و وقتی که دیدم اون زبون...
ادامه مطلب