غروبی تا از شهره و شبنم جدا شم و بیام خونه قشنگ هوا تاریک شده بود
سرد بود و سوز میزد
همینطور ک توو خیابون میومدم،نزدیک مرغ فروشی ،یکی از عرض پیاده رو رد شد و رفت داخل مغازه
امتداد مسیرش رو ک نگاه کردم ،تنم یخ کرد
بی اختیار وایستادم،دستمو گرفتم جلوی دهنم و جیغ کوتاهی کشیدم
نمیدونستم چیکار کنم
یه سگ تو پیاده رو کنار درختا بود و پشتش به من بود و داشت آشغال گوشت هایی که حتما همون آقا براش ریخته بود میخورد
ب خودم گفتم اگه بیاد سمتم میرم داخل مغازه
همه اینا خیلی زود اتفاق افتاد و وقتی که دیدم اون زبون بسته نگام نمیکنه و غذاشو میخوره سریع راه افتادم و رفتم
در حالی ک میتونستم قیافه ی درب و داغونمو تجسم کنم
تا برسم خونه حالم بد بود و قلبم تند میزد ...
.
+ترررررس
+ به ترس فکر میکنم. میترسم!
+به نبودن ها فکر میکنم،به جاهای خالی...به بودن هایی که نباید باشه.
+جمله تاکیدی: محکم باش دختر !
+شعر عنوان مطلب از سجاد سامانی
پاییز شده بهار من،بد کردی / صیدم نشدی شکار من ،بد کردی...
ما را در سایت پاییز شده بهار من،بد کردی / صیدم نشدی شکار من ،بد کردی دنبال میکنید
برچسب: خشنودترین, نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 9:53