۱.صبحی به مادرجان گفتم صدقه دربیار
خواب دیشبم یادم نمیاد،ولی زیاد جالب نبود!
راهی شدم برم دانشگاه-اونم بعد nبار که نمیشد-
رفتم سر خیابون ماشین سوار بشم،صندلی پشت یه آقا و صندلی جلو هم یه آقا نشسته بودن
راننده کمی جلوتر صحبت میکرد،منتظر بود که مسافرا از اتوبوسی که همون لحظه از راه رسید پیاده بشن
یه آقایی هم با راننده اومد
گفت میخواین جلو سوار بشین
گفتم بله اگه امکانش باشه-آخه تو پراید با دو تا آقا پشت نشستن تقریبا غیرممکنه-
راننده نشست و با آقایی که جلو نشسته بود صحبت کرد
دیدم نمیخواد پیاده بشه،یه کم حرف زد و با ناراحتی پیاده شد
همینطور که داشت میگفت مگه من معلولم هر خانمی میاد باید برم پشت بشینم!
حالا با حرفش کاری ندارم ،نمیدونم خودم چرا انقدر خونسرد رفتم و نشستم
ماشین حرکت کرد،کمی فکر کردم و به خودم گفتم دختر مغروری مث من که اجازه نمیده کسی بهش حرفی بزنه یا چیزی بگه چرا انقدر محافظه کار و خونسرد شده!
میتونستم به راننده بگم سوار نمیشم و با ماشین بعدی برم
و اگه ماشین نباشه برم تا میدون بعدی و حتا پول بیشتری بدم!
راحت قید یه چیزایی رو میزنم
ولی چقدر عوض شده بودم
نمیدونم شاید هم گنگ بود برام اون لحظه!متوجه نشدم!
خواستم پیاده شدنی از اون آقا بابت اینکه بخاطر من مجبور شد جابجا بشه عذرخواهی کنم
دیدم به راننده گفت دانشگاه-همون جایی که من پیاده میشدم- و منم چیزی نگفتم و پیاده شدم.
۲.صبح که میرفتم هوا ابری بود و نم نم بارون میزد
دانشگاه که رسیدم هوا سرررد و بارونی بود
منم بدون چتر و لباس گرم-به شدت سرمایی-
خلاصه رفتم کتابخونه و تا حد زیادی انتظاراتم رو براورده کردم
با یه استادی هم صحبت کردم،قراره شب تماس بگیرم ببینم میتونم با اون خانم پایان نامه رو بردارم یا نه!
برگشتم اینجا ،دیدم اینجا هم سرد و بارونی ه
۳.خواهرم زنگ زده کلی غرغر و درددل
اونم بخاطر یه اتفاق کوچیک که شده بود بحث تو کلاسشون
بعضی پسرا چرا انقد بی ادب تشریف دارن.منم ترم یک کارشناسی ناپیوسته ازین همکلاسیا داشتم
از ترم بعدش البته آدم شدن
دخترا وقتایی که عصبانی ان فقط دلشون میخواد حرف بزنن
اون لحظه فقط میخوان به حرفشون گوش بدی و بفهمیشون
اگه یه مردی اینو بفهمه خوشبحال همسرش ه!
+عنوان مطلب از علیرضا فراهانی
پاییز شده بهار من،بد کردی / صیدم نشدی شکار من ،بد کردی...