میخواستم از عشق افسانه بسازم
تا داستان عاشقی مان ورد زبان و محافل باشد
یار اسطوره ی مهر و وفا
و خودمان غرق دریای خوشبختی
که هیچ زورقی توان نزدیک شدن نداشته باشد!
نمیدانستم که دوران اساطیر گذشته!
و داستانهای عشق های افسانه ای مختص کتابهاست
این روزها انسان به ظاهر آدم است
و گاه پیمان بسته ی ابلیس و در هزار تلبیس !
نمیدانستم مرد در زمانهای قدیم مرد بوده
و به روزگار ما ،از هر هزار یکی به معنای کلمه مرد است!
نمیدانستم عشق در بازار زندگی های امروزه ،روزی هزار بار چوب حراج میخورد
و هر بار که به زبان می آید از قدرش کاسته می شود.
اشتباه میکردم،
گاهی باید سیلی محکمی بخوری
بابت اینکه دلت اشتباه کرده ،اینکه گول خورده
با وجود سخت گیری ،باز یاد نگرفته که دلباختن همان جان باختن است
با این تفاوت که این بار مدام خواهی مرد و دوباره زنده خواهی شد
راستش را بخواهید
هر بار که میشنوم کسی میگوید عاشق شده ام
می میرم و زنده می شوم !
اما مگر زندگی بی عشق ممکن است ؟!
+ تو شعری یا شعر تو !
+کاش میفهمیدم در وجودت ،ذره ای از من باقی مانده یا نه؟!
+عنوان مطلب از غلامرضا طریقی
پاییز شده بهار من،بد کردی / صیدم نشدی شکار من ،بد کردی...
ما را در سایت پاییز شده بهار من،بد کردی / صیدم نشدی شکار من ،بد کردی دنبال میکنید
برچسب: ای که از من من تری,ای که از کلک هنر,ای که از کوچه ما میگذری, نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت: 21:36