
غروبی تا از شهره و شبنم جدا شم و بیام خونه قشنگ هوا تاریک شده بود سرد بود و سوز میزد همینطور ک توو خیابون میومدم،نزدیک مرغ فروشی ،یکی از عرض پیاده رو رد شد و رفت داخل مغازه امتداد مسیرش رو ک نگاه کردم ،تنم یخ کرد بی اختیار وایستادم،دستمو گرفتم جلوی دهنم و جیغ کوتاهی کشیدم نمیدونستم چیکار کنم یه سگ تو پیاده رو کنار درختا بود و پشتش به من بود و داشت آشغال گوشت هایی که حتما همون آقا براش ریخته بود میخورد ب خودم گفتم اگه بیاد سمتم میرم داخل مغازه همه اینا خیلی زود اتفاق افتاد و وقتی که دیدم اون زبون...
ادامه مطلب
ساعت دور و بر ۹/۵ بود که یه صدای جیغی بلند شد خیلی ترسیدم و بلند گفتم: ای کوفت.بابا دلم ریخت،از دست این همسایه های بی ملاحظه! (یه چند تا همسایه ی پر سر و صدا داریم که بچه های بسیار شلوغی دارن که دیده شده نصف شب هم داد و بیداد میکنن) صدا ممتد داشت جیغ میکشید "مامان،مامان " که گفتم نه انگار جدی ه مامان رفت سمت پنجره پشتی،من رفتم تراس ،گفتم صدا ازینطرفه درست متوجه شده بودم،حالا اون صدا همینطور که ممت...
ادامه مطلب
خیلی حرف دارم ولی نمیدونم از کجا و چطور بنویسم سکوت هم میکنم بهم میریزم! توی اینستاگرام هم با اینکه اقوام و فامیل نیستن و فقط دوستان واقعی و مجازی هستن باز نمیشه نوشت ته تهش اینجاست که راحت میتونم حرف بزنم باز هم وبلاگه ک آدمو آروم میکنه و حریم امنی ه + ببخشید که بهتون سر نمیزنم بگم وقت ندارم دروغ...
ادامه مطلب
دلم گرفته گفتم دلیل نداره ولی نگفتم یه عالمه اتفاق،یه عالمه بغض ،اشکهای نریخته جمع میشه روی دل آدم و دل میگیره ! گفت میدونم برات مهمم گفتم کاش یه کمی هم من برات اهمیت داشتم گفت داری بخدا گفتم ندارم،که خودتو ازم قایم میکنی گفت پیگیر کارامم گفتم من نامحرمم؟ گفت نه ،اگه بدونی کمرت میشکنه! نگفتم یه چیز...
ادامه مطلب
بدون شک کامنت تبریک تولدم از طرف دوست عزیز وبلاگیم جیزس و همینطور کامنت امشب شملیاxa0ی عزیزم که کلی دنبالم گشته و پیدام کرده دلیل اصلی بازگشت من و نوشتنم بود دختری که الان ، در ساعت ۲:۱۰ بامداد دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶ داره وبلاگشو آپ میکنه با دختری که سال پیش در چنین زمان و مکانی بوده خیلی فرق میکنه حت...
ادامه مطلب
میگم که : بس که گند زدن به اعتمادمون ما دیگه به چشامونم شک داریم ! آره عزیزم اینجوریاست ! xa0 + سکوت لطفا ! +عنوان مطلب از سعدی جانم...
ادامه مطلب
دیروز برف باریدxa0 برای بار دوم در امسال و همچون تور سپید عروس ،شهر رو پوشوند هنوز برف ها آب نشدن... برای ما که هر ۳۶۵ روز سال ممکنه بارون ببینیم xa0دیدن برف همیشه ذوق داشته و داره یه جورایی بنظرم برف رمانتیک تره قشنگ تره اون سپیدی و پاکی برام مقدس ه مهربونتر نگاه میکنم،چون نگاه مهربون خدا رو احساس میکنم + دیالوگ من و بابا،همین الان بابا:جودی نمره ام نیومده؟ من: نمیدونم بابا: نگاه کن من: حوصله ندارم! +این حوصله ندارم،افتاده تو دهنم،هیچ وقتم حوصله ندارم! نذاشت پستمو بنویسم ! برم نمره شو نگاه کن...
ادامه مطلب
برررررف❄ خدا امسال خیلی دوستمون داشته بازم داره برف میباره دیگه فردا نفس رو میبرم بیرون دفعه پیش گفتم بمونه فردا و روز بعد دیگه برف نبارید مرسی خداجونم سه روزه رژیم خودسرانه میگیرم البته آنچنان رژیمی هم نیست کلا کم میخورمxa0 امروز به سفارش دوستم شیرخشک غنی شده گرفتم یه چیز خوب که انواع ویتامین داره و برای کسانی که رژیم میگیرن خوبه خلاصه خوردن همانا و گلاب ب روتون !!! به مامانم میگم بس که سوسولم !!! انقدر هم که قند و شکر نخوردم سردرد داشتم زیر چشمامم کمی سیاه شده چند روز دیگه دیدین نیستم ، شک نک...
ادامه مطلب
نمیدونم چرا انقدر تشویش دارم و بی تابم دیشب خواب دیدم ،xa0 آقایی که نمیشناختمش داشت میرفت کربلا من یه کمکی بهش رسوندم ی خانومی دعام کردxa0 تعبیرش خوب بود،خوشحال شدم ولی چرا الان دل آشوبم ؟! + خیلی فکر میکنم ، انقدر که از فکر کردن خسته میشم دلم یه خونه میخواد وسط جنگل که فضای بکر اونجا آرومم کنه یا یه خواب راحت کنار دریا که چشم ببندی و چشم واکنی صدای موج بپیچه تو گوشxa0ِت درد اینجاست که هم جنگل و هم دریا کنار گوشمه +روزای خوب هم میرسه ... + چه ستاره بارونی ه تو آسمون :) + روز مهندس مبارک xa0 ...
ادامه مطلب
خیلی خسته ام در حد دو سه ساعت افقی شدن ولی حتا خواب هم ب سراغم نمیاد دلم میخواست یکی بود مینشست جلوم با حرفاش منو به خودم می آورد از اونا ک میزارنت جلوی خودت نمیتونی خودتو تاب بیاری میزنی زیر گریه ازون گریه ها ک چشمای سرخت خیلی چیزا میگه... بعد تا یه هفته میرفتم تو خودم گم و گور میشدم xa0یا میتونستم خودمو پیدا کنم یا همونطوری باقی می موندم ی مدت میرم... اینطوری بهتره +قرار پنجشنبه هام سر جاشونه یاعلی...
ادامه مطلب
این ترم سه تا درس داشتمxa0 یکی سمینار بود که عملا امتحانی نداشت امتحان اول رو به خوبی پشت سر گذاشتم امتخان دوم در پی فوت آقای هاشمی و متعهد بودن این فرزند خلف-دانشگاهمون- امتحانات کنسل شد و افتاده ۵ بهمن فعلا حس و حال امتحان کاملا پرید! یه همایش تو شهرمون گذاشتن یکی از استادای خواهرم دبیر علمی همایشه برای همین پوستر همایش رو براش فرستاده بود منم گفتم سعی کنم یه مقاله بنویسم حالا تا امتحانم فرصت زیاده حتا نفر آخر هم بشم مهم نیست مهم فقط اینه که بتونم این مقاله رو آماده کنم تا به خودم ثابت کنم از ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
کاش میشد الان توی خوابگاه باشیم تو اتاق شش نفره مون دور هم نشسته باشیم، جلوی هر کدوممون لیوان چای محو حرف و خنده یه دفعه رعنا بلند بشه کتاب حافظ رو بیاره بگیره سمت من و بگه برامون فال بگیر حافظ باهات رفیقه،جوابتو میده با یه لبخند کتابو بگیرم و بگم حالا اگه این بار جوابمو نداد چی! پس زود باش نیت کن ... شعرش رو براش بخونم بعد بقیه بگن برا همه مون باید فال بگیری بعد دونه دونه فال بگیرم،راجع ب شعرها حرف بزنیمxa0 بعد بخندیم بخندیم اون قدر بخندیم که انگار هیچ غمی کنج دلمون نیست ک انگار تا آخر دنیا هیچ...
ادامه مطلب
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم ، او مرده و من سایه اویم من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است او در دل سودازده از عشق شرر داشت او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است در دیده او آن همه گفتار ، نهان بود وان...
ادامه مطلب
کجای دین اسلام گفتن،دین هر کسی برای خودش؟ تا جایی که میدونم اون لیبرال های مسیحی هستن که به چنین چیزی معتقدن و به احتمال زیاد لبیرالهای نفوذی در دین اسلام و مسلمان نماها همچین خوابی رو برای اسلام دیدن! تا حالا هیچ ادعای مسلمانی نداشتم هیچ جا هم-الحمدالله- جانماز آب نکشیدم حتا تو وبم نوشتم که چند روز از محرم گذشته و من مسجد نرفتم.... یا اینکه تازه چندوقته نماز صبح هام قضا نمیشه! ولی چرا بهم برچسب میزنن ! تا حالا دوبار این اتفاق افتاده: یکبار امشب ،که زیر یک پست اینستاگرام نوشتم چرا شب شهادت اما...
ادامه مطلب
غرض از تیتر اینکه موهای تا کمر افتاده مان را تا شانه تقلیل دادیم و اینکه غم پروریم،حوصله ی شرح قصه نیست وگرنه ادله کافی و وافی موجود است یک مدتی سرم شلوغه نمیرسم به وبلاگاتون سر بزنم، عمری باشه برمیگردم دعام کنید حرف های ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است روح قیصر امین پور شاد.۸آبان ،سالگرد رحلت ایشون بود +عنوان مطلب از قاسم صرافان...
ادامه مطلب
۱.صبحی به مادرجان گفتم صدقه دربیار خواب دیشبم یادم نمیاد،ولی زیاد جالب نبود! راهی شدم برم دانشگاه-اونم بعد nبار که نمیشد- رفتم سر خیابون ماشین سوار بشم،صندلی پشت یه آقا و صندلی جلو هم یه آقا نشسته بودن راننده کمی جلوتر صحبت میکرد،منتظر بود که مسافرا از اتوبوسی که همون لحظه از راه رسید پیاده بشن یه آقایی هم با راننده اومد گفت میخواین جلو سوار بشین گفتم بله اگه امکانش باشه-آخه تو پراید با دو تا آقا پشت نشستن تقریبا غیرممکنه- راننده نشست و با آقایی که جلو نشسته بود صحبت کرد دیدم نمیخواد پیاده بشه،ی...
ادامه مطلب
۱.خب حتما یک جای کار میلنگد که هنوز لبم به چای روضه و هیئت نرسیده حتا چندبار از کنار ایستگاه صلواتی هم گذشتم حتا چای داغ جلوی ایستگاه را هم نگاه کردم حتما یک جایی توی دلم خبرهای بدی ست حتما یک جایی دلی از من گرفته یا خدای نکرده شکسته...! ۲.دقیقا محرم بود اگر اشتباه نکنم زمستان ۸۴ من چادری شدم ب اختیار و تا هنوز ارثیه ی مادر با من است امروز یک روسری مشکی خریدم اصلا سیاه پوشیدن برای شما هم لیاقت میخواهد آقای من،مولای من،یا سیدی دست ما را بگیر و یاری کن بر راه و مرام و مسلک تو باشیم. ۳.ما را که ه...
ادامه مطلب
چه خوب که نه تو و نه هیچ کس دیگه ای خبر نداره اگه گاهی وسط حرف زدنام مکث میکنم و میپرسم چی گفتی؟ اگه یه لحظه که میرم پشت پنجره قلبم میگیره، اگه یه وقتایی بی دلیل قلبم تند تند میزنه اگه از شنیدن اسم شهرتون فرار می کنم اگه قایمکی کانال تلگرامت رو چک میکنم و چند لحظه خیره میشم تو چشمای کسی که دیگه نمیشناسمش! - و لعنت به حافظه ی من که آدرسش یادم نمیره- همه ی اون موقع ها یه سیلی محکم میخوره تو گوش خاطراتم و من فقط میتونم تو خودم بشکنم و به این فکر کنم که اگه یه روزی عکس دخترت رو دیدم بتونم لبخند بزن...
ادامه مطلب
گفتم :تحقیق کنید گفتن:همسایه ست گفتم:همسایه هم باشه تحقیق لازمه گفتن:زشته ،اگه بفهمن ناراحت میشن گفتم:بیخود ناراحت میشن،این حق ماست،تازه دوستمو میفرستم که اینجا نمیشناسنش گفتن:لازم نیس گفتم:این سوالات رو تو جلسه خواستگاری بپرس گفتن:زیاده گفتم:هیشکی یه هفته ای زن نمیگیره ها گفتن:همه ی کارها که جور شده گفتم:بعدا حق ندارید گلایه کنیدها،من حرفامو زدم! الان دو سال گذشته تازه دارن به حرف من میرسن اصلا خوشحال نیستم که درست گفتم فقط سرم درد میکنه قلبم سنگینه نفسم سخت بالا میاد همین....
ادامه مطلب